menusearch
elmopazhoheshnews.ir

از نور که می‌گویم، تو را می‌بینم…

جستجو
چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | ۰۰:۵۲:۱۸
۱۴۰۵/۲/۱۲ شنبه
(1)
(0)
از نور که می‌گویم، تو را می‌بینم…
از نور که می‌گویم، تو را می‌بینم…

از نور که می‌گویم، تو را می‌بینم…

دکتر حسین عزیزی نژاد *

 

 

گاهی بعضی آدم‌ها در زندگی‌مان هستند که اسم‌شان «معلم» است، اما کارشان فقط درس دادن نیست؛ انگار مأمور شده‌اند گوشه‌ای از روح ما را که خام و بی‌پناه است، آرام بغل کنند، برایش لالایی دانایی بخوانند و بعد، بی‌ادعا بروند سراغ فرد بعدی. روز معلم که می‌رسد، تقویم فقط یک مربع کوچک را قرمز می‌کند، اما در دل ما هزار کلاس زنده می‌شود؛ از آن نیمکت چوبی لقِ قدیمی تا بوی گچ خیس و صدای خش‌خش گچ روی تخته، و مرد یا زنی که روبه‌روی ما ایستاده بود و نمی‌دانست با هر جمله‌اش، در تقدیر ما چیزی را جابه‌جا می‌کند.

معلم فقط کسی نیست که جمع و تفریق و دستور زبان یادمان داده. او کسی‌ست که یک‌بار وسط شلوغی کلاس، حالِ چشم‌های‌مان را فهمید؛ کسی‌ست که شماره‌مان را روی تخته ننوشته، اما صفحه‌صفحه، توی قلبش حفظ کرده. پشت آن لبخند خسته، پشت آن «دفتر مشق‌هاتون رو بیارین» و «ساکت باشید بچه‌ها»، هزار دلواپسی پنهان بود که ما آن موقع نمی‌فهمیدیم. ما فقط دیر آمدن‌ها، غیبت‌ها، نمره‌ها و اخم‌ها را می‌دیدیم، اما او داشت با حقوقی که گاهی تا آخر ماه نمی‌رسید، با امیدی که گاهی زیر بار مشکل خم می‌شد، روی تخته سفید، آینده ما را می‌نوشت.

معلم، شبیه چراغی‌ست وسط کوچه تاریک. نه فریاد می‌زند که «ببین من دارم نور می‌دهم»، نه شرط می‌گذارد که «اول قدرم را بدان، بعد روشن می‌شوم». کارش را می‌کند؛ ساده، بی‌سروصدا، با همان گچ‌های نصفه‌ای که دستش را سفید می‌کند و ریه‌اش را خاکستری. ما از کنار او رد شدیم، بزرگ شدیم، دانشگاه رفتیم، مشغول زندگی‌مان شدیم و شاید فقط هر چند سال یک‌بار، روز معلم یادمان افتاد پیامکی بفرستیم. اما او، هنوز هم اگر اسم‌مان را جایی بشنود، گوشه لبش یک لبخند بی‌صدا می‌نشیند. معلم‌ها این‌طورند؛ سهم‌شان از پیروزی ما یک تشکر کوتاه است، اما سهم ما از بودن‌شان گاهی همهٔ زندگی‌مان می‌شود.

هیچ‌کس نمی‌تواند حساب کند چند بار یک معلم، غصه خودش را گذاشته توی جیب شالش، تا غصه ما را کم کند. چند بار با گلوگیر، وارد کلاس شده، اما نگذاشته بغضش از حدقه چشم‌های ما سرریز شود. چند بار خواسته بگوید «خسته‌ام، بریدم، دیگر نمی‌کشم»، ولی به احترام چشمانی که از ته کلاس با یک امید عجیب به او زل زده بودند، سکوت کرده و گفته: «کتاب‌هاتون رو باز کنید… از اول درس.»

اگر امروز بلدیم حرف بزنیم، اگر می‌توانیم حق‌مان را، هرچند لرزان، طلب کنیم، اگر هنوز تهِ ذهن‌مان جایی برای رویا مانده، اگر کامل دروغ نمی‌گوییم و اگر گه‌گاهی وجدان‌مان از خواب می‌پرد، سهمی از این‌ها مال همان کسی‌ست که یک روز، وقتی هنوز قدِ نیمکت بودیم، رو به ما گفت: «تو می‌تونی، من بهت باور دارم.» شاید آن موقع فکر کردیم این جمله تعارف است، اما سال‌ها بعد، روزی که تنها ماندیم و همه‌چیز پیچید، دقیقاً همان جمله از لابه‌لای خاکِ خاطرات بیرون آمد و ما را از فرو رفتن نجات داد.

معلم عزیزم، نمی‌دانم حالا کجایی. شاید هنوز در همان کلاس تنگ، میان میزها و صندلی‌های خسته، داری روی تخته می‌نویسی. شاید کنار پنجره‌ای که به حیاط مدرسه باز می‌شود، ایستاده‌ای و مثل همیشه، قبل از زنگ، شاگردهایی را نگاه می‌کنی که نمی‌دانند چقدر دوست‌شان داری. شاید هم بازنشسته‌ای و الان، در سکوت خانه، لابه‌لای آلبومی کهنه، کارنامه‌ها و عکس‌های قدیمی را نگاه می‌کنی و زیر لب اسم‌هایی را تکرار می‌کنی که هر کدام‌شان برای تو یک دنیا خاطره است. هر کجا که هستی، کاش بدانی این «روز معلم» فقط یک جمله تشریفاتی در تقویم نیست. برای من، این روز یعنی مکث کنم، برگردم عقب، روی نیمکت‌های خاک‌گرفته بنشینم، ساکت شوم و دوباره صدایت را بشنوم.

روزت مبارک، نه فقط به‌خاطر دانشی که دادی، به‌خاطر انسانیتی که کاشتی. به‌خاطر شب‌هایی که پای برگه‌های امتحانی سوختی تا ما صبح، بی‌فکر به اینکه چه کسی بیدار مانده، آسوده بخوابیم. به‌خاطر اشکی که قورت دادی تا گریه نکنیم، به‌خاطر خنده‌ای که به زور روی لب آوردی تا نترسیم. تو فقط معلم کتاب‌های ما نبودی؛ معلم تاب‌آوردن بودی، معلم نجابت، معلم امید. اگر امروز هنوز ته دلم باور دارم که می‌شود از این جهان بی‌رحم، جایی نرم‌تر ساخت، رد قدم‌های توست که از روی روح من گذشته.

کاش بلد بودم جوری تشکر کنم که خستگی همهٔ این سال‌ها از تنت دربیاید، اما می‌دانم «متشکرم» کوچک‌تر از آن است که به درد تو بخورد. با این‌همه، از صمیم قلبِ شاگردی که شاید اسمش را فراموش کرده باشی، می‌گویم:

«معلم جان، روزت مبارک. من هنوز هم، هرجا که از نور حرف می‌شود، به یاد تو می‌افتم.»

 

* دکتری مدیریت سیستم ها و مدرس دانشگاه

 

 

 share network
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
هدر سایت
انتشارات چتر اندیشه
پایگاه خبری علم و پژوهش نیوز
آخرین اخبار
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب